تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سکسکه قرن



سکسکه قرن  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



Powered by  MyPagerank.Net
 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويم اش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود

پريشان و آشفته شد و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر رفت و تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي مانده است بيا و حداقل اين يك روز را زندگي كن.

او با هق هقش گفت: يك روز چه مي توانم بكنم؟

خدا گفت:هرکس که لذت یک روززمین راتجربه کند گویی هزارسال زیسته است انکه امروزش را درنیابدهزارسال هم به کارش نمی اید

آنگاه هم يك روز را در دستهايش ريخت و گفت برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتش بريزد. قدري ايستاد و با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را بر رويش ريخت و پاشيد آن را نوشيد زندگي را بوييد چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

او در آن يك روز آسمان خراش بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را بدست نياورد اما در همان يك روز دست به پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد و سرش را بالا گرفت و ابر را ديد...

به آنهايي كه نمي شناخت سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت بر او سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خداوند نوشتند امروز كسي درگذشته كسي كه هزار سال زيسته بود



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 

 

حکایت جوانی که ساعت نداشت

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه که نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !

پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : کاملا" امکانش هست !

پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : کاملا" امکان داره !

پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !

جوون : ممکنه !

پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !

مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !

پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :






 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
موج سپید
عکس و شعر عاشقانه
آموزشکده کامپیوتر
آرامش خیال _ هر جزری را مدی است
شوکران شب
سکوتی پر راز
عشق پاک
پرستوی مهاجر
ساحل درون
غریبانه (به یاد غریبی امام زمان)
افق
دست نوشته هاي يه دل
سکوت شب
آذرخشانی رو به خاموشی
ستاره دریا
داستان ، شعر و .... _ سروش
بهای عــــشــــق....مرداب تنهایی
صبح بهاری
پله پله تا معبود
قلبهای نا آرام
باران عشـــــــــق
عشق بی منتها
شعر و ادب پارسي
آرزو جون
اسمتو بگو ببین چه جونوری هستی
حرف ناگفته
عشق
هستی
کومه عشق
بوسه باران
الیکا جونم
شادی جونی
قندونک_فاطیمای عزیز
فاطیما جونم
مونای عزیز...دیاری دیگر
مــــــــــــــــارال جون
هشت بهشت
ملیکا جونی
داداش مهدی
کهکشان دل_آیــــــــــــدا جون
تنهائی های من- الـــــــــمیرا
فرشته ی عشق - آیـــــــدا جون
جهنم سرگردان
باران عشق
ورود با کفش های سياه ممنوع!
تو را من چشم در راهم
افسون




همبسته با شکسته دل پر نیاز شو

پاییز
مرد مردستان
گفتی و گفتی و گفتی و .....................
ماهی گیر ثروتمند

مهمان
" سکوت..."
خاك عاشق است
خسته ام
روزگار
یادگاری
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
می خواهم ترک کنم
عشق
مهمان مامان

انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس