تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سکسکه قرن



سکسکه قرن  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



Powered by  MyPagerank.Net
 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 ماهی گیر ثروتمند

يك

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهي گير شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسيد : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهي بگیری ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟

ماهي گير جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قايق براي ماهيگيري خواهی داشت .

بعد شرکتی تاسیس می کنی و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي می روی و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمی می شوی .
ماهي گير پرسید : اين كار چه مدتی طول مي كشد و پاسخ شنید : حدودا بيست سال .


و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصیبت می کند.

ماهي گير پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یک دهكده ي ساحلي می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گيتار می زني و خوش میگذراني.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

 

............................

۱ سال گذشت

باور کن...

 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 مهمان

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

  " سکوت..."

من آمدم

و باز هم نشسته ام

                      دُرُست روبروی درگه ات

نه از تو شعر رانده ام

             نه با تو حرف گفته ام

همیشه حرفهای من در همین خلاصه می شود :

                                                       " سکوت..."

اما تو سالهاست

تنها به شوق این سکوت 

                                 و این نگاه   

چشمان مرا به حریم حَرَمت می خوانی

آه

جسارت است ببخش

                      که فریادِ سکوتم بلند است !   



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 خاك عاشق است

خاك عاشقي ميداند

  گريه ميكند

 رنج ميكشد و صبر ميكند

 سر به آستان مرگ ميگذارد

  بر شانه هايش مي گريد

  اما نمي ميرد  

خاك عاشقي صبور است

 بر برگهاي پاييز بوسه ميزند تقدير جهان را عوض ميكند

جوانه ها را بيدار و درختها را خواب ميكند

 اما خود ،

هرگز نميخوابد

خاك عاشقي صبور است كه سالها و سالها براي آسمان صبر ميكند

 ومن ، همانم كه از خاك آمده ام    

                                    چون خاك عاشقم 

                                                     و چون خاك روزي صبوري را خواهم آموخت



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 خسته ام

از زندگی دل تنگ و دلگیرم

 از این نخوت و سردی روحم

از این تنهایی میون این همه آدم

 از سکوت با هزاران فریاد از گذشت سنگین ثانیه ها

 از این لبخندهای تصنعی از این عشقهای زود گذر

از رکود در مرداب هستی از تاریکی شبهای بی تو بودن خسته ام

 از شبهای مهتابی بدون ماه

 دلم از هجوم غم بر قلب شکسته ام

 از سنگینی درد بر شانه هایم

 از اقیانوش اشک بر روی گونه هایم

از کویر آرزوهای محالم

از مهربانی قلب نامهربانت

 از سردی قلب سنگی تو

از بی روحی نگاهایت بر نگاهم

من از این همه دروغ خسته ام

 

  واقعا خسته ام



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 یادگاری

 

كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند .

پرنده گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايد حشره هاي تو را بردارد .

كرگدن گفت: اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است . همه به من مي گويند پوست كلفت.

پرنده گفت: اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط است نه به پوست .

كرگدن گفت: ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

پرنده گفت: اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .

اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟

پرنده گفت : نه كافي نيست .

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .

پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

        به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

                    به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

                                   به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

 به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است،

             به او که برای من مینویسد،

                 مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...

 من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،

           به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن  غرق شده،

                                 به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

                    به او که صدای پایش را میشنوم،

                                    به او که لحن کلامش را میشناسم، 

                                                    به او که عمق نگاهش را میفهمم،

                                                                      به او که .....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، 

                     به او که گل همیشه بهارمن است،

                                  به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

                                                        وبه او که عشق جاودانه من است......



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 عشق

آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه اگه حتي به دو بار كشيد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره اگه اين كارو كرد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه اگه نشد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد اگه غير از اين بود اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره اگه غير از اين شد اون عشق نيست



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 سلام و پوزش

سلام و پوزش و از همتون یه دنیا معذرت

 

  چرا اینطوری نگاه می کنید خوب بعضی وقتا یه کارایی پیش میاد که وقت سر خاروندن نمیذاره چه برسه به آپ کردن

چند روز پیش یه نفر بهم گوش زد کرد که آپ کنم و بهم گفت :" نه به اون اوایل کارتون که روزی چند دفعه اپ می کردین نه به حالا که به زور ماهی 2_3 بار آپ میکنید ."

از اونجایی که من دختر منطقی و  گوش حرف کنی هستم ( وای خدا جون !!! ) سریعا نشستم پشت رایانه ( فارسی را پاس بداریم ) و یکی از اون آپ های خوشگلمو آماده کردم  واستون که بخونید و به به و چهچه کنید .

اگه بد بود ببخشید دیگه آخه خیلی وقته از این کارا نکردم یادم رفته  . تازشم منو شادی جون این همه زحمت میکشیم آپ میکنیم و خواب و خوراک نداریم خوب بیاید نظر بدید .

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

اگر تو نبودی

 

عشق به چه کار می امد و بهشت را شب و روز برای که می اراستند ؟

 

اگر تو نبودی

 

هیچ کلمه ای به دنیا نمی امد و شاعران لب به سخن نمی گشودند

 

اگر تو نبودی

 

دل ها در پستوی فراموشی و در شبستان خاموشی می پو سیدند

 

اگر تو نبودی

 

من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور می ماندم و قدم بر زمین نمی گذاشتم

 

اگر تو نبودی

 

چه کسی دلتنگی و انتظار را به من می اموخت و کدام دست موهایم را شانه می زد ؟

 

اگر تو نبودی

 

چه کسی خورشید ها را در سینه ام می کاشت و الفبای دوست داشتن را بر زبانم می گذاشت ؟

 

اگر تو نبودی

 

چه کسی گاهواه ام را بین کهکشان و ملکوت تکان می داد و برایم از کودکی ستاره ها قصه می گفت ؟

 

اگر تو نبودی

 

چه کسی مرا با پروانه های عاشق و سنجاقک های مهربان اشنا می کرد ؟

 

اگر چشمان تو نبود ... اگر دستهای تو نبود ... اگر اواز نرم تو نبود ... اگر لبخند تو نبود

 

بند بند تنم از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم نمی نشست .

 

تو بودی که با ابرها و رنگین کمان برایم جامه دوختی و رویا هایم را در اغوش گرم خود جای دادی .

 

تو بودی که تک تک سلولهایم را به عطری که از بال و پر جبرئیل می چکید اغشتی و برای استخون های

کوچکم لالایی خواندی .

 

تو بودی که دست مرا در دست فرشتگان گذاشتی و به انها گفتی که حتی یک لحظه از من جدا نشوند .

 

اگر تو نبودی

 

اگر تو را نمی دیدم

 

این چشم ها به چه کار می امد ؟؟

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 غم تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 چند جمله ای

لبخند زن دردو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند " ويکتور هوگو "

زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است. " گوته "

زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است ! " گلوريا استاينم "

مردها داراي قوه ي بينايي هستند ولي زنها از بينش برخوردارند . " ويکتور هوگو "

مردها با يک بيماري وراثتي متولد مي شوند . روانشناسان در تعريف اين بيماري مي گويند : ترس از اينکه اگر به زني وابسته شوي ، مرد مجردي در جاي ديگري ممکن است از زندگي بيشتر از تو لذت ببرد ! " ديو باري "

 مردها از صفت " جوان " براي زنهاي زير 18 سال و مردهاي زير 80 سال استفاده مي کنند !!! "نانسي لين دزموند "

شما هميشه مي توانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير کنيد . فقط کافي است يادش بياوريد که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!! " ال شلاک "

زنهايي که به دنبال برابري با مردها هستند آرزوي بسيار کوچکي دارند ! " تيموتي ليري "

 



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 

 

شكوه ها را بنه، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و برق خنديد
عاشقا خيز كه آمد بهاران
چشمه كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو طوفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگ است
تو هم اي بينوا شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديدهات اشكبار است؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است

 

( نیما یوشیج )



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 بوسه يعني وصل شيرين دو لب

                                    بوسه يعني وصل شيرين دو لب
                                        بوسه يعني خلسه در اعماق شب
                                      بوسه يعني مستي از مشروب عشق
                                           بوسه يعني آتش و گرماي تب


                                           بوسه يعني لذت از دلدادگي
                                          لذت از شب , لذت از ديوانگي
                                      بوسه يعني حس طعم خوب عشق
                                         طعم شيريني به رنگ سادگي


                                           بوسه آغازي براي ما شدن
                                          لحظه اي با دلبري تنها شدن
                                         بوسه سرفصل کتاب عاشقي
                                            بوسه رمز وارد دلها شدن


                                      بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
                                      بوسه يعني عشق من , با من بمان
                                       شرم در دلدادگي بي معني است
                                       بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان


                                      طعم شيرين عسل از بوسه است
                                     پاسخ هر بوسه اي يک بوسه است
                                        بهترين هديه پس از يک انتظار
                                     بشنويد از من فقط يک بوسه است


                                         بوسه را تکرار مي بايد نمود
                                      بوسه يعني عشق و آواز و سرود
                                       بوسه يعني وصل جانها از دولب
                                      بوسه يعني پر زدن , يعني صعود


                                        بوسه راه خانه تو تا من است
                                     بوسه رقص روح در جشن تن است

 
                                     بوسه نقب عطر در شبهاى ماست
                                    بوسه شهد عشق بر لبهاى ماست


                                     بوسه سهم آدم از عصيانگريست
                                       بوسه تنها ارث حوا از پريست


                                     بوسه عاشق را تسلى مى‏دهد
                                   

                                      بوسه عارف را تجلى مى‏دهد



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 حواست به پشت سرت باشه

شنيديد ميگن هميشه پشت سر مردان موفق زنان بزرگی قرار دارن توی يه وبلاگ که خدايش اسمش رو يادم نمياد يه مطلب جالب ديدم ميزارمش تا شما هم حال کنيد

این حکایت را یک دوست فنلاندی در تأیید این جمله که پشت سر مردان موفق زنان بزرگی قرار دارند تعریف کرده است

میلوشوویچ و همسرش در جاده‌ای خارج از شهر رانندگی می‌کردند که به یک پمپ بنزین می‌رسند. همسرش می‌گوید این مرد را می‌بینی که صاحب پمپ بنزین است؟ من قبل از آشنایی با تو قرار بود با او ازدواج کنم. میلوشوویچ می‌گوید: ببین روزگار عجب بازیها دارد!‌ اگر با او ازدواج کرده بودی الان زن یک پمپ بنزینی ساده بودی به جای اینکه زن رییس جمهور باشی. همسرش جواب داد: عزیزم اشتباه نکن،‌اگر با او ازدواج کرده بودم الان او رییس جمهور بود



+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 تقلب

 

گويند: «تقلب مفهومي‌است بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد:
تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را
تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقه‌ي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روش‌هاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفند‌هاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقه‌ي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.
زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلب‌هاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را مي‌شود نام برد.
حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان مي‌رسانيم:

روش هاي نوشتاري:

1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و…
2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و…
3- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و…
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخ‌هاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچه‌ي آئورت و …

روش هاي با کلاسي:

1- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي
2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس

روش هاي جوادي:1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون
2- خم کردن سر به روي ورقه‌ي طرف به صورت تابلو.
3- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند.
4- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد.

توجه:

اگر در اين امر تبحر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد



+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 چگونه با تلفن مخ یک دختر را بزنیم؟

چگونه با تلفن مخ یک دختر را بزنیم؟( البته تو ایران که کسی از این کارا نمیکنه مگه نه ؟!!؟)
 
امریکا
 
Ø     سلام
Ø     سلام  شما با تلفن الیزابت تیلور 22 ساله اهل کالیفرنیای جنوبی تماس گرفته اید.لطفاً پیغام خودر را بگذارید (البته بعد از شنیدن صدای بوق!)
Ø     الی جون! من جاناتان هستم .خوشحال میشم با من تماس بگیری و با هم یه شام تو رستوران بخوریم
 
بعد از 10 دقیقه تلفن جاناتان زنگ میزنه و از اون ور خط الیزابت هستش که به درخواست جان جواب مثبت میده
 
 
 
 
انگلیس
 
·        سلام من ادوارد هستم.شما آگهی داده بودید که به یه همخونه مرد برای ازدواج نیاز دارید!
·        اوه سلام من هم فرانک هستم!!!!یه قرار بذاریم؟
·        قبول.در کلوب شبانه مردان لندن.فردا ساعت 9 شب.قبول؟
·        قبول!
 
توضیح:مگه مردا دل ندارن؟نمی شه که همش مخ دخترا رو زد که؟!؟!؟!؟! البته اینجا انگلیسه و اینا.دوستان همجنس باز جنبه داشته باشن پیلیز!اصلاً از فردا هر کی بره انگلیس آره و اینا!!!!!
 
 
 
 
فرانسه
 
o      بونژون موسیو.شما امشب خونه خالی دارید؟
o      سلام بله شما؟
o      دوست نداری چند ساعت با یه دختر لوند خوش بگذرونی؟
o      اوه نه!تو مگه بوی فرند نداری؟
o      ا وا!مرده شورشو ببرن.من یه مرد جا افتاده میخوام....!
 
توضیح: اینجا پاریس است!!!
 
 
 
امارات(دبی)
 
ü     السلام علیم یا اخی!انا اخیک مومن نعیم.
ü     سلام علیک یا نعیم.انا سعید.
ü     کیف حالک سعید؟یا اخی انا نیاز مبرم علی تعدادُ بنت الایرانی !
ü     لا مشکل! هذا موجود عدد کثیر بنت الایرانی فی هذه دیسکو.
ü     تشکر اخی.اقرض(قرض بده) ثالث جنس ناب الایرانی الامشب!
 
توضیح:چیه غیرت ایرانی تون به جوش اومد؟خودتون تمام سال کار می کنید که پول در بیارید تا دو هفته برید تو دیسکو های دبی حال کنید حالا چشم ندارید ببینید نعیم از امکانات شهر خودش استفاده کنه؟!؟!؟!؟
 
 
 
 
و اما ایران!!!
 
v    سلام.ببخشید آقا رضا هستند؟
v    سلام.خیر .ما اینجا رضا نداریم
v    کی تشریف میارن؟!
v    جناب عرض کردم رضا نداریم.اشتباه گرفتید.
v    شما خواهرشون هستید؟