تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سکسکه قرن



سکسکه قرن  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



Powered by  MyPagerank.Net
 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 روزگار

 

 

روزگار با ما همان میکند که ما یک شمع میکنیم

 

آن را برای خودش روشن نمی کنیم

 

 

این مطلب برای یکی از دوستان بود امیدوارم خودش بفهمه؟؟؟؟

 



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط شادی

 می خواهم ترک کنم

 

می خواهم ترکت کنم . سخت است ولی کافی است پای عقدنامه را امضاء کنم .

آن وقت دیگر برای همیشه ترکت می کنم .

زندگی مسخره ای خواهم داشت . از صیح که بیدار می شوم ،

باید به این فکر کنم که ناهار چی بپزم ، وای شام دیر نشه ! وای فکر کن مجبور شوم

جوراب هایش را از زیر تخت بردارم و بشویم . خیلی احمقانه است . نه ؟! دیگر حتی

 وقت فکر کردن به تو را هم نخواهم داشت . راستی من ترکت کنم ، کجا می روی ؟!؟

 تمام دیشب داشتم به این فکر می کردم . نکند مثل داستانهایم .... ! وای نه ،

خواهش می کنم . اینها همهشان داستان بودند . تو که این کاره نیستی .

خواهش می کنم اذیتم نکن ! چیه ، نکند


می خواهی مثل آن داستان چی بود اسمش ، زیر پل بایستی و منتظر بمانی

تا یکی بیآید و سوارت کند . آخ یادت هست مجبور شدی بچه را سقط کنی .

 یادت هست چه قدر جیغ کشیدی . چه قدر گریه کردی !


خواهش می کنم این طوری نگاهم نکن . مجبورم . تو که خودت می دانی .

پدرسال هاست که قول مرا به عمو داده . تو دیگر اذیتم نکن .


 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط شادی

 مهمان مامان

 

زن دستش را در موهای دختر کرد و رشته ای از موهایش را در دست گرفت

 و گفت : مامان امروز مهمون داره . گل گل خانوم باید چی کار کنه ؟!

 دختر سرش را کمی عقب برد . زن به چشمان دختر نگاه کرد و گفت :

جواب مامان رو نمی دی ؟!؟ دختر خودش را تکان داد و روی پا بلند شد و گفت :

خب می دونم !! چلا هل لوز می پلسی ؟! باید بلم تو اتاخ . دلو ببندم .

 با علوسکام بازی کنم .

 زن دختر را بغل کرد و گفت : حالا شدی گل گل مامان . پس برو تو اتاق

و با عروسکات بازی کن . مامانی هم بعدا میآد باهات بازی می کنه !

 باشه عروسکم ؟!؟

دختر شستش را در دهانش کرد و حرفی نزد . زن دختر را به اتاق برد .

دختر عروسکش را بغل کرد و گفت : خوبی مل مل خانوم ؟! مامانی املوز مهمون داله .

 باید ساکت باشی و گیه نکنی!


زن در اتاق را قفل کرد . به اتاق رفت . به ساعتش نگاه کرد . دیر کرده بود .

عطر را از روی میز برداشت . صدای زنگ آمد .

 زن دکمه ی بالایی یقه اش را باز کرد.

دختر موهای عروسک را ناز کرد و گفت : مهمون مامان اومد !

بذال صندلی رو بیالم ببینم کیه ! گیه نکن بلای تو ام تعلیف می کنم .

زن روی مبل نشست . مرد کتش را درآورد . دختر گفت : همون آقا همیشگیس !

دختر از روی صندلی پایین آمد . عروسک را بغل کرد و روی تخت دراز کشید.

 تلفن زنگ زد . دختر به سمت تلفن برگشت .

زن لبانش را از روی لبان مرد برداشت .

به تلفن نگاه کرد . مرد زن را به طرف خود کشید .

 دختر عروسک را ناز کرد و گفت :

مامانی گفته تلفن و بل ندالیم .آخه وخ نداله با بابایی صبت کنه . خب مهمون داله !

 



+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط شادی

 گاه

 

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني

است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم

رهايش نميکنند...

 گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم …!

 



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط شادی

 ایول خانم ها

 مکر و حیله زن

روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن. 

زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد 

 به بهانه ای رفت تو و پرسید  داری چی می نویسی؟ 

 مرد جواب داد  دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند

 و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند  

 زن گفت :  ای مرد  تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت

می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟ 

 مرد گفت :  من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت

 فریب تان را نمی خورم  

 زن گفت :  عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود  

مرد گفت :
 این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش

من یکی رنگ ندارد  

 زن گفت :  خلاصه  از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن 

  مرد گفت :  خیلی ممنون  حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان

راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد  معلوم است که شما زن ها چشم

ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب  

 زن گفت :  خیلی خوب  

 و برگشت خانه  خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه

و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد 

 رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد 

 مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد

به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش 

 مرد با دستپاچگی پرسید  تو دختر کی هستی؟ 

 زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد  دختر قاضی شهر  

 مرد گفت :  عروس شده ای یا نه؟ 

 زن گفت :  نه  

 مرد گفت :  چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟ 

 زن جواب داد  از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد  

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط شادی

 گل و شاپرک

 

گل و شاپرک

 

 

شاپرك نگاهي به گل كرد و گفت :

                                            چند روز پيش كه باز به سفر فته بودم يه

گل خيلي عجيب ديدم !

 

گل زير چشمي نگاهش كرد و گفت :

                                                چطوري بود؟ زيبا ...؟

شاپرك خنده ي شيطنت آميزي كرد و گفت :

                                                          اره ...خيلي ...!!

گل با لحني كه مي خواست خودشو بي تفاوت نشون بده گفت :

                                                                                خب ... !؟

 

  اين خب يه خب معمولي نبود.پشتش هزارتا سوال و حرف نگفته نهفته

 بود .... و شاپرك اينو خوب مي دونست . . . درسته كه گل سعي كرده

 بود خودشو بي تفاوت نشون بده ولي شاپرك تو اين مدت آشناييشون

 خوب فهميده بود كه   اين جور مواقع تو دل گل چي مي گذره . . . ؟!

  اما خواست بازم شيطنت كنه و كمي سربه سرش بزاره ...

  براي همين

 

 گفت :                                                                                                                                   

                                                    خب كه خب ... !!!

 

  گل با شنيدن اين حرف سرشو برگردوند و به دشت خيره شد.

 لحظاتي بدين منوال با سكوت سپري شد .  شاپرك كه از اين

وضعيت راضي نبود سكوت رو شكست و گفت :

 

                                              نمي خوايي چيزي بگي ؟!

 

 گل نگاه مبهمي به شاپرك انداخت و گفت :

 

                                                        مثلا چي ؟!

شاپرك گفت:

                چميدونم .مثلا اينكه بدوني من پيش اون گل هم رفتم

يا نه؟! و اگر رفتم چه صحبتهايي بين ما رد و بدل شده ؟! و يا اصلا

 

 چرا اون براي من عجيب بود ؟!

 

گل با همون لحن بي تفاوتش گفت :

 

                                  نه ...! اگه ميخواستي كه ميگفتي .حتما

مهم نبوده و نخواستي كه چيزي نگفتي !!

 

  شاپرك با شنيدن اين حرف خنديد . مي دونست كه گل از خداشه 

كه بشنوه و بدونه ...

 

 اما خب با اخلاق گل آشنا بود .خوب ميدونست كه چقدر مغروره .

 خب يكي از دلايلي كه اين گل رو با بقيه واسش متمايز مي كرد

 همين  رفتار هاي گل بود . اره ...  اين گل واسش با بقيه گل ها

 فرق داشت .  با اين كه اون هميشه در سفر بود و تا حالا خيلي

  جاها  رو ديده بود .  به دشتها  ، صحراها  ، جنگل ها  ، باغ ها و

 گلستان هاي زيادي رو سر زده بود و با گلهاي زيادي برخورد كرده

 بود . اما بازم دلش اينجا بود پيش اين گل  . و  عاقبت هر جا كه

مي رفت بازم پيش همين  گل بر مي گشت .

 

يه جورايي بهش وابسته شده بود . احساسي كه به اين گل

 داشت به هيچ گل ديگه اي نداشت...  

                                                                                  

شاپرك كمي مكث كرد و گفت:

                                        خب اره ... شايد تو راست بگي ! اما دير

 

 كه نشده خب الان واست ميگم . من رفتم پيشش . آخه كمي عجيب

 بودتو جاهايي كه تا حا لا سر زده بودم اين اولين بار بود كه به همچين

  گلي برخورد مي كردم . رفتم پيشش و با هم كمي صحبت كرديم .

   مي گفت :« يه گونه ي جديده كه تازه پرورش پيدا كرده ورشد كرده»

 خلاصه از خودش و نوعش واسم گفت ..   

          

  به اينجا كه رسيد مكثي كرد و به صورت گل نگاه كرد . چشماي منتظرش

  نشون ميداد كه دل تو دلش نيست . براي همين با لحني آروم و سرشار از

محبت گفت :   

 

 اره با هم خيلي صحبت كرديم اما هر چي بيشتر باهاش حرف زدم ، بيشتر

به اين نتيجه رسيدم كه اونم يه گله مثل همه ي گل هاي ديگه فقط  شكل

و نوعش هست كه اونــو ازبقيه ي گل ها متمايز مي كنه . ولي ...      

يهو گل كه ديگه نتونست خودشو نگه داره داد زد :

                                                                  ولي چي ...؟!

 

  شاپرك با تعجب نگاهش كرد . گل از خجالت سرخ شد و نگاهشو به زمين دوخت  .

شاپرك كه فهميده بود دليل اين رفتار ش چيه لبخندي زد و بالحني آميخته به مهر گفت :

                             ولـي اينو بدون توي همه ي گل هايي كه ديدم تو با

 

 همشون فرق مي كني . درسته كه هر گلي يه بوي داره اما بوي تو از نظـر

من از همـه بهتره و عطـر تو رو هيـچ جـاي دنيـا نديـم . بـراي من هيـچ گلـي 

مثـل تو نميشه  . من تو حتي رو با همه ي گل هاي دنيا هم عوض نميكنم.

اين بار اولي بود كه گل اين حرف ها رو از زبون شاپرك مي شنيد .

 

 با شنيدن اين حرفا سرش رو بالا گرفت. لبخند زيبايي زد و به چشماي

شاپرك نگاه كرد ... چشما گل از هميشه زيبا تر بود . برق نگاهش  تو

 دل شاپرك غوغايي به پا كرد ...

 

 «اره  تـو هـم با بقيه ي شاپرك هاي دنيا برايمن فرق داري. منم تورو

 با همه ي شاپركاي دنيا عوض نمي كنم .»

 

  و اينو شاپرك خوب تو نگاهش خونده بود . نگاهشون به هم گره خورده

 بود .همه دشت اون ها رو نگاه مي كردند .اما اونا تو اون لحظه به هيچ 

 چيز و هيچ كس غير از خودشون فكر نمي كردند . انگاري تو اين دنياي

  به اين بزرگي هيچكسي غير از اونا نبود ... اره چون ديگه هيچ چيزي

 براي اونا مهم نبود تنها چيزي كه مهم بود احساسي بود كه اونا بهم

 داشتند ... 

 

                                                                                         

گل به صد عشوه به بلبل سخنــي گفت به راز

                       گفـت شوریده ی مـن مــي طلبــم مــرگ تـو را

          

 گفت محبوب عزيزم سخن راست  خوش است

                       تــرك جــان مـــي كنم اما ، نكنـــم تــرك تــو را

 

                       گل من بلبل تو جان بسپارد روزي

                        كه برد باد خزاني ز جفا برگ تو را..   

 



+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط شادی

 انسان به جای حیوان

واقعا" ممکنه که دیگه همه چیز برای انسانها تموم شده باشه عشق*محبت*انسانیت و...

 

روز دوشنبه 9 آوریل گروههای دفاع از حقوق حیوانات در سوئد دست به ابتکاری جدید در میدان سرگل استکهلم زدند تا شهروندان را از مصرف محصولات حیوانی برحذر دارند و توجه آنها را به حقوق این موجودات بی زبان جلب کنند. ابتکاری که منجر به جلب توجه  گسترده شهروندان و رسانه های سوئد گردید.
در این آکسیون مردان و زنانی بمانند حیوانات "ذبح" شده و بصورت برهنه در جعبه هایی که در فروشگاهها جهت ارائه گوشت حیوانات مورد استفاده قرار میگیرد بسته بندی شده و اطلاعاتی از قبیل وزن, قیمت هر کیلو و آخرین تاریخ مصرف آنها دقیقا به مانند یک بسته بندی واقعی گوشت بر روی آنها درج شده بود.
منظره وحشت انگیز انسانهایی که بصورتی سرد و خونین و برهنه در بسته بندیهایی که نام "گوشت" بر روی آن به چشم می خورد قرار گرفته بودند توجه همه رهگذران و بخصوص توریست ها را به خود جلب نمود.
سازمان Charity International visa با این عمل خواستار جلب توجه انسانها به زجری است که میلیاردها حیوان متحمل می شوند تا بصورت قطعه قطعه شده در بسته بندیهای فروش گوشت فروشگاهها قرار گیرند. این سازمان مایل است تا انسانهای هر چه بیشتری محصولات غذایی حیوانی را تحریم کنند.
لودویک لیندستروم مسئول این سازمان به خبرگزاری ت ت می گوید که "کتلت و فیله ای که در یخچال فروشگاهها قرار دارند روزگاری موجودات جان دار بوده اند. بسیاری این توهم را دارند که از این حیوانات به خوبی نگهداری شده است, اما اینطور نیست. هر زمان که از محصولات حیوانی استفاده می کنید در شکنجه این حیوانات سهیم هستی.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط شادی

 راز پاییزی

 

تو <