گل و شاپرک
شاپرك نگاهي به گل كرد و گفت :
چند روز پيش كه باز به سفر فته بودم يه
گل خيلي عجيب ديدم !
گل زير چشمي نگاهش كرد و گفت :
چطوري بود؟ زيبا ...؟
شاپرك خنده ي شيطنت آميزي كرد و گفت :
اره ...خيلي ...!!
گل با لحني كه مي خواست خودشو بي تفاوت نشون بده گفت :
خب ... !؟
اين خب يه خب معمولي نبود.پشتش هزارتا سوال و حرف نگفته نهفته
بود .... و شاپرك اينو خوب مي دونست . . . درسته كه گل سعي كرده
بود خودشو بي تفاوت نشون بده ولي شاپرك تو اين مدت آشناييشون
خوب فهميده بود كه اين جور مواقع تو دل گل چي مي گذره . . . ؟!
اما خواست بازم شيطنت كنه و كمي سربه سرش بزاره ...
براي همين
گفت :
خب كه خب ... !!!
گل با شنيدن اين حرف سرشو برگردوند و به دشت خيره شد.
لحظاتي بدين منوال با سكوت سپري شد . شاپرك كه از اين
وضعيت راضي نبود سكوت رو شكست و گفت :
نمي خوايي چيزي بگي ؟!
گل نگاه مبهمي به شاپرك انداخت و گفت :
مثلا چي ؟!
شاپرك گفت:
چميدونم .مثلا اينكه بدوني من پيش اون گل هم رفتم
يا نه؟! و اگر رفتم چه صحبتهايي بين ما رد و بدل شده ؟! و يا اصلا
چرا اون براي من عجيب بود ؟!
گل با همون لحن بي تفاوتش گفت :
نه ...! اگه ميخواستي كه ميگفتي .حتما
مهم نبوده و نخواستي كه چيزي نگفتي !!
شاپرك با شنيدن اين حرف خنديد . مي دونست كه گل از خداشه
كه بشنوه و بدونه ...
اما خب با اخلاق گل آشنا بود .خوب ميدونست كه چقدر مغروره .
خب يكي از دلايلي كه اين گل رو با بقيه واسش متمايز مي كرد
همين رفتار هاي گل بود . اره ... اين گل واسش با بقيه گل ها
فرق داشت . با اين كه اون هميشه در سفر بود و تا حالا خيلي
جاها رو ديده بود . به دشتها ، صحراها ، جنگل ها ، باغ ها و
گلستان هاي زيادي رو سر زده بود و با گلهاي زيادي برخورد كرده
بود . اما بازم دلش اينجا بود پيش اين گل . و عاقبت هر جا كه
مي رفت بازم پيش همين گل بر مي گشت .
يه جورايي بهش وابسته شده بود . احساسي كه به اين گل
داشت به هيچ گل ديگه اي نداشت...
شاپرك كمي مكث كرد و گفت:
خب اره ... شايد تو راست بگي ! اما دير
كه نشده خب الان واست ميگم . من رفتم پيشش . آخه كمي عجيب
بودتو جاهايي كه تا حا لا سر زده بودم اين اولين بار بود كه به همچين
گلي برخورد مي كردم . رفتم پيشش و با هم كمي صحبت كرديم .
مي گفت :« يه گونه ي جديده كه تازه پرورش پيدا كرده ورشد كرده»
خلاصه از خودش و نوعش واسم گفت ..
به اينجا كه رسيد مكثي كرد و به صورت گل نگاه كرد . چشماي منتظرش
نشون ميداد كه دل تو دلش نيست . براي همين با لحني آروم و سرشار از
محبت گفت :
اره با هم خيلي صحبت كرديم اما هر چي بيشتر باهاش حرف زدم ، بيشتر
به اين نتيجه رسيدم كه اونم يه گله مثل همه ي گل هاي ديگه فقط شكل
و نوعش هست كه اونــو ازبقيه ي گل ها متمايز مي كنه . ولي ...
يهو گل كه ديگه نتونست خودشو نگه داره داد زد :
ولي چي ...؟!
شاپرك با تعجب نگاهش كرد . گل از خجالت سرخ شد و نگاهشو به زمين دوخت .
شاپرك كه فهميده بود دليل اين رفتار ش چيه لبخندي زد و بالحني آميخته به مهر گفت :
ولـي اينو بدون توي همه ي گل هايي كه ديدم تو با
همشون فرق مي كني . درسته كه هر گلي يه بوي داره اما بوي تو از نظـر
من از همـه بهتره و عطـر تو رو هيـچ جـاي دنيـا نديـم . بـراي من هيـچ گلـي
مثـل تو نميشه . من تو حتي رو با همه ي گل هاي دنيا هم عوض نميكنم.
اين بار اولي بود كه گل اين حرف ها رو از زبون شاپرك مي شنيد .
با شنيدن اين حرفا سرش رو بالا گرفت. لبخند زيبايي زد و به چشماي
شاپرك نگاه كرد ... چشما گل از هميشه زيبا تر بود . برق نگاهش تو
دل شاپرك غوغايي به پا كرد ...
«اره تـو هـم با بقيه ي شاپرك هاي دنيا برايمن فرق داري. منم تورو
با همه ي شاپركاي دنيا عوض نمي كنم .»
و اينو شاپرك خوب تو نگاهش خونده بود . نگاهشون به هم گره خورده
بود .همه دشت اون ها رو نگاه مي كردند .اما اونا تو اون لحظه به هيچ
چيز و هيچ كس غير از خودشون فكر نمي كردند . انگاري تو اين دنياي
به اين بزرگي هيچكسي غير از اونا نبود ... اره چون ديگه هيچ چيزي
براي اونا مهم نبود تنها چيزي كه مهم بود احساسي بود كه اونا بهم
داشتند ...
گل به صد عشوه به بلبل سخنــي گفت به راز
گفـت شوریده ی مـن مــي طلبــم مــرگ تـو را
گفت محبوب عزيزم سخن راست خوش است
تــرك جــان مـــي كنم اما ، نكنـــم تــرك تــو را
گل من بلبل تو جان بسپارد روزي
كه برد باد خزاني ز جفا برگ تو را..