|
زن دستش را در موهای دختر کرد و رشته ای از موهایش را در دست گرفت
و گفت : مامان امروز مهمون داره . گل گل خانوم باید چی کار کنه ؟!
دختر سرش را کمی عقب برد . زن به چشمان دختر نگاه کرد و گفت :
جواب مامان رو نمی دی ؟!؟ دختر خودش را تکان داد و روی پا بلند شد و گفت :
خب می دونم !! چلا هل لوز می پلسی ؟! باید بلم تو اتاخ . دلو ببندم .
با علوسکام بازی کنم .
زن دختر را بغل کرد و گفت : حالا شدی گل گل مامان . پس برو تو اتاق
و با عروسکات بازی کن . مامانی هم بعدا میآد باهات بازی می کنه !
باشه عروسکم ؟!؟
دختر شستش را در دهانش کرد و حرفی نزد . زن دختر را به اتاق برد .
دختر عروسکش را بغل کرد و گفت : خوبی مل مل خانوم ؟! مامانی املوز مهمون داله .
باید ساکت باشی و گیه نکنی!
زن در اتاق را قفل کرد . به اتاق رفت . به ساعتش نگاه کرد . دیر کرده بود .
عطر را از روی میز برداشت . صدای زنگ آمد .
زن دکمه ی بالایی یقه اش را باز کرد.
دختر موهای عروسک را ناز کرد و گفت : مهمون مامان اومد !
بذال صندلی رو بیالم ببینم کیه ! گیه نکن بلای تو ام تعلیف می کنم .
زن روی مبل نشست . مرد کتش را درآورد . دختر گفت : همون آقا همیشگیس !
دختر از روی صندلی پایین آمد . عروسک را بغل کرد و روی تخت دراز کشید.
تلفن زنگ زد . دختر به سمت تلفن برگشت .
زن لبانش را از روی لبان مرد برداشت .
به تلفن نگاه کرد . مرد زن را به طرف خود کشید .
دختر عروسک را ناز کرد و گفت :
مامانی گفته تلفن و بل ندالیم .آخه وخ نداله با بابایی صبت کنه . خب مهمون داله !
|