تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سکسکه قرن



سکسکه قرن  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



Powered by  MyPagerank.Net
 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 می خواهم ترک کنم

 

راستی یادت می آید وقتی اولین بار آوردمت روی کاغذ و برای پدر خواندمت

چه سیلی محکمی خوردم . چشمانش را گرد کرد و گفت :

حالا دیگر برای من آت و آشغال می نویسی . نخند ، بیچاره !

به تو گفت آت و آشغال ! از آن روز دیگر داستانهایم را برایش نخواندم .

 فقط برای خودم می خواندم و شایان . بله ، خب تو هم همیشه می خواندیشان .


نمی خواندیشان . بازی می کردیشان .


شایان اول عاشق داستانهایم شد بعد .... . هنوز بهش نگفتم . دلم نمی آید .

 طفلک هر روز یک عروسک تازه برای بالای تختمان می خرد . یادت است

آن روز که باهاش دعوا کردم و آن داستان چی بود اسمش ؟!


نمی دانم چه ام شده ، هیچ کدام از اسم ها یادم نمی آید ، را نوشتم . چه گریه ای کرد .

 می دانم سختت بود که بروی و با آن پسره هم بستر شوی ولی لازم بود .

باید ادبش می کردم . باید می فهمید ، نباشد دنیا به اخر نمی رسد . یک روز تمام گریه کرد .

 حالا می ترسم بهش بگویم . می دانم دیوانه می شود . گریه می کند .

 وای بلایی سر خودش نیآورد !!


راستی دیشب کجا رفته بودی ؟!؟ گفتم مهمون دارم نبآید بیآیی تو جمع ، نگفتم که بروی .

 برای عمو اینا ته چین درست کردم . مامان مجبور شد غذا از بیرون بگیرد .

 زن عمو کلی از دست پختم تعریف کرد . طفلک !!


راستی صبح که آمدی ، داشتی یک چیزی از شایان می گفتی ، نفهمیدم .

داستان جدیدش را هم نخوانده ام . دوباره بگو . این بوی عطر توست . عطر جدید خریدی .

چه قدر آشناست . ساعت شایان این جا چه کار می کند ؟!؟


دیشب کجا بودی ؟!؟ وای خدای من !!! باورم نمی شود . پیش شایان ؟!؟

به شایان چه کار داری ؟! ببین دختره ی پتیاره ، اجازه دادم فقط یک بار بروی

در آغوش شایان و برایم تعریف کنی ، حالا چه از جانش می خواهی ؟!؟ بابا راست


می گفت : آت و آشغالی . نیشت را ببند ! می کشمت .

بعد از من دیگر زندگی ایی نخواهی داشت .


دختر دفتر را برداشت . ورق های دفتر را در دست گرفت و از وسط پاره شان کرد .

صدای جیغ فضای اتاق را پر کرد .



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط شادی

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :






 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
آموزشکده کامپیوتر
آرامش خیال _ هر جزری را مدی است
شوکران شب
سکوتی پر راز
عشق پاک
پرستوی مهاجر
ساحل درون
غریبانه (به یاد غریبی امام زمان)
افق
دست نوشته هاي يه دل
سکوت شب
آذرخشانی رو به خاموشی
ستاره دریا
داستان ، شعر و .... _ سروش
بهای عــــشــــق....مرداب تنهایی
صبح بهاری
پله پله تا معبود
قلبهای نا آرام
باران عشـــــــــق
عشق بی منتها
شعر و ادب پارسي
آرزو جون
اسمتو بگو ببین چه جونوری هستی
حرف ناگفته
عشق
هستی
کومه عشق
بوسه باران
الیکا جونم
شادی جونی
قندونک_فاطیمای عزیز
فاطیما جونم
مونای عزیز...دیاری دیگر
مــــــــــــــــارال جون
هشت بهشت
ملیکا جونی
داداش مهدی
کهکشان دل_آیــــــــــــدا جون
تنهائی های من- الـــــــــمیرا
فرشته ی عشق - آیـــــــدا جون
جهنم سرگردان
باران عشق
ورود با کفش های سياه ممنوع!
تو را من چشم در راهم

ماهی گیر ثروتمند

مهمان
" سکوت..."
خاك عاشق است
خسته ام
روزگار
یادگاری
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
می خواهم ترک کنم
عشق
مهمان مامان
سلام و پوزش
گاه
ایول خانم ها
غم تنهایی
گل و شاپرک
چند جمله ای
انسان به جای حیوان

انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه