راستی یادت می آید وقتی اولین بار آوردمت روی کاغذ و برای پدر خواندمت
چه سیلی محکمی خوردم . چشمانش را گرد کرد و گفت :
حالا دیگر برای من آت و آشغال می نویسی . نخند ، بیچاره !
به تو گفت آت و آشغال ! از آن روز دیگر داستانهایم را برایش نخواندم .
فقط برای خودم می خواندم و شایان . بله ، خب تو هم همیشه می خواندیشان .
نمی خواندیشان . بازی می کردیشان .
شایان اول عاشق داستانهایم شد بعد .... . هنوز بهش نگفتم . دلم نمی آید .
طفلک هر روز یک عروسک تازه برای بالای تختمان می خرد . یادت است
آن روز که باهاش دعوا کردم و آن داستان چی بود اسمش ؟!
نمی دانم چه ام شده ، هیچ کدام از اسم ها یادم نمی آید ، را نوشتم . چه گریه ای کرد .
می دانم سختت بود که بروی و با آن پسره هم بستر شوی ولی لازم بود .
باید ادبش می کردم . باید می فهمید ، نباشد دنیا به اخر نمی رسد . یک روز تمام گریه کرد .
حالا می ترسم بهش بگویم . می دانم دیوانه می شود . گریه می کند .
وای بلایی سر خودش نیآورد !!
راستی دیشب کجا رفته بودی ؟!؟ گفتم مهمون دارم نبآید بیآیی تو جمع ، نگفتم که بروی .
برای عمو اینا ته چین درست کردم . مامان مجبور شد غذا از بیرون بگیرد .
زن عمو کلی از دست پختم تعریف کرد . طفلک !!
راستی صبح که آمدی ، داشتی یک چیزی از شایان می گفتی ، نفهمیدم .
داستان جدیدش را هم نخوانده ام . دوباره بگو . این بوی عطر توست . عطر جدید خریدی .
چه قدر آشناست . ساعت شایان این جا چه کار می کند ؟!؟
دیشب کجا بودی ؟!؟ وای خدای من !!! باورم نمی شود . پیش شایان ؟!؟
به شایان چه کار داری ؟! ببین دختره ی پتیاره ، اجازه دادم فقط یک بار بروی
در آغوش شایان و برایم تعریف کنی ، حالا چه از جانش می خواهی ؟!؟ بابا راست
می گفت : آت و آشغالی . نیشت را ببند ! می کشمت .
بعد از من دیگر زندگی ایی نخواهی داشت .
دختر دفتر را برداشت . ورق های دفتر را در دست گرفت و از وسط پاره شان کرد .
صدای جیغ فضای اتاق را پر کرد .